تبليغاتX
*-*چشمک*-*
سلام سلام..لیلی ومجنون..خوش به حالشون چه عشق قشنگی..چه دل های پاکی..

آخه کی دیگه عشقش مثه اونا میخواد به تاریخ بکشه؟؟؟من میخوام لیلی باشم..یه لیلی واقعی!

مجنون هم زیاده!اما نه از نوع واقعی..

 

 

گویند در زمان مجنون، خوبان بودند از لیلی خوبتر.اما محبوب لیلی نبودند. مجنون را میگفتند که:از لیلی ،خوب ترانند بر تو بیاریم؟ او می گفت که:آخر من لیلی را به صورت دوست ندارم و لیلی، صورت نیست. لیلی به دست من همچون جامی است. من از آن جام، شراب مینوشم. پس من عاشق شرابم که از او می نوشم و شما را نظر بر قدح است.از شراب آگاه نیستید.

 اگر مرا قدح زرین بود مرصع به جوهر و در او سرکه باشد، یا غیر شراب، چیزی دیگر باشد، مرا آن به چه کار آید؟ کدوی کهنه شکسته که در او شراب باشد، به نزد من از آن قدح و از صد چنان قدح . این را عشق و عاشقی باید تا شراب را از قدح بشناسد.

 

مجنون ..مجنون بود وقتی راه میرفت!

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در

راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کزد مرد نمازش را قطع

کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که

عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و

خدايت فاصله انداختم

 

لیلی به خدا گفت...

 

 ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛

دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟

ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .

خدا خنديد .

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .

 

خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت  سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .

خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش

ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .

ليلي گر مي گرفت .خدا حافظی مي كرد .

ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .

مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

 

اما حالا چی؟؟؟بازم لیلی هست؟؟؟مجنون چی؟؟

(۱ در ۱۰۰۰ واقعیش شاید باشه!)

اینا مال الانه ...عشقه الان و ببین!!

لیلی و مجنون الانم بخون.. 

 

اندر احوالات لیلی و مجنون بعد از وصال لیلی مجنون های الان!

چو مجنون به لیلی همی در رسید
صدای موبایلش بر او شد پدید
به یکباره لیلی ز یادش برفت
شُدَش عاشق دکمه‌ی شیش و هفت

آنگاه که مجنون، تازه به وصال لیلی رسیده بودندی، زنگ پیامک موبایلش همی صدایی در دادندی و جوکی بدو در رسیدندی و اوی، نشستندی که جوک را برای هزار و اند رفیق خود ارسال کنندی و آن هزار و اند نیز به نشانه‌ی سپاس از دوستی که مجنون بوده باشد، جوک‌های دیگری بدوی، ارسال می‌کردندی و مجنون نیز خود را موظف می‌دانستندی که برای سپاس از رفقایش جوک‌های دیگری باید برایشان فرستادندی؛ بدین ترتیب که جوک یک رفیق را برای رفیق دیگر و مال آن‌دیگری را به این‌دیگری ارسال کردندی و این‌گونه شدندی که یاد و خاطره‌ی لیلی پاک از ذهن مجنون رفتندی و دفتر افسانه‌ی لیلی و مجنون برای همیشه بسته و شاعران در پی جمع‌آوری نخود سیاه روانه شدندی به اطراف و اکناف ادبیات.

اشارتی از نیم‌بخش گفتار نخستین تذکره‌ی لیلی و مجنون تکنولوژی‌زده!



شنبه هجدهم آبان 1387 |

کوچه هنوز همون کوچه بود...

 

اما شمشاد هاش قد بلندتر شده بود...

 

یادته یه بلبل رو درخته کنار کوچه لونه داشت؟..

 

اونم هنوز همون جا بود..

 

هر وقت منو تو میرفتیم اونم داشت آواز میخوند!

 

یادته چقدر صداشو دوست داشتی؟

 

حتی اون ستاره که بهم نشون دادی از سر جاش تکون نخورده بود...

 

همه چی سر جاش بود!!

 

اما تو نبودی...

 

اونجا که بودم ..همه ی کوچه پر بو از عطر تو...

 

مثه دیونه ها همه جای کوچه تو رو میدیدم...

 

 همه ی لحظه های خندیدنمون...حتی گریه کردنامون!

 

همش جلو چشام بود..

 

داشتم دیونه میشدم!

 

نشستم همون جا که هر وقت میشستم سریع میشستی کنارم!

 

گریه کردم!

 

به اندازه همه روزایی که با هم بودیم!

 

به اندازه وسعت عشقمون که می گفتی حتی تصورش محاله!

 

به اندازه تک تک ثانیه هایی که به یاد هم بودیم.!!

 

به اندازه بقیه روزایی که دیگه فقط باید با عکسات درد دل کنم...

 

وهمش با خودم میگفتم:

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 



یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 |

سلام نمیدونم شما متال باز هستین یا نه؟

اصلا مرلین منسون رو میشناسید؟میدونین چرا این شکلیه؟

میدونین چی بوده و چی شده؟میدونین چرا با گیتار برقی آهنگارو به سبک تند و وحشیانه میخونه؟

میدونین عقایدش چیه؟

یه جائی  از شعرش که ترجمه شده میگه..(ما دعاهايمان را روي يك بمب نوشتيم
و بوسه اي بر رويش زديم
و به خدا فرستاديم !)

مرلین منسون خواننده مایه داری که جنجال های زیادی در جهان موسیقی متال به وجود آورده است او در بین جهانیان القاب وبحث های گوناگونی دارد بعضی ها او را شیطان بزرگ می نامند بعضی ها به او فرستاده شیطان می گویند گروهی او را دلقک رنگ کرده ای می نامند که پول پارو می کند و برخی در موسیقی خشن متال به او چیزی بهتر از کوچولو نمی گویند. خیلی ها فکر می کنند او فقط یک شیطان پرست است ولی زود قضاوت نکنید او دارای مدرک استادی در رشته فلسفه است و انسان با سوادی است.....

مطالب رو دنبال کنید...

 

Image and video hosting by TinyPic 

 

زندگی نامه و بیوگرافی مرلین منسون..

بقیه عکس هاش و عکسی از منزلش (واقعا خوف بر انگیزه)..

به همراه سرگذشت و اینکه چرا خودشو این شکلی میکنه...

و نت شعرهاش که به فارسی ترجمه شده رو میتونید تو ادامه مطلب ببینید..

پیشنهاد میکنم حتما دیدن کنید!

 




ادامه مطلب
جمعه بیست و ششم مهر 1387 |

سلام یه چند تا عکس پر محتوا امروز می خوام بزارم...

اگه عکسی باز نشد کلیک راست گزینه (show picture) یادت نره!

من میدونستم بالاخره روزی میرسه که خانم ها هم ماشین سواری میکنن! و موتور سواری میکنن!!

عکس و داشته باش!

دو ترک

احتمالا جریان این بوده..

گر خواهی نشوی رسوا..همرنگ جماعت شو..

چه مردم فضولی پیدا میشن خدائی..

 

این خانمه یا خیلی مهربونه..یا خیلی گربه دوست..همه گرد او آمده اند!

صبر کن خانومی...خروسهو آقا گاواااو همسرشدارن میان!

 

سبک مسافر کشی جدید...

ااااااااااااااااااااا

خب اینجا دستشوئیه قبول..

بانوان..آقایان خوب...اون عمومی یعنی چی؟؟

 

Image and video hosting by TinyPic

مردش هستی اینجا برو دستشوئی..

این آقاهه ظاهرا موفق شده و پیروزمندانه ایستاده..

 

Image and video hosting by TinyPic

 وایییییییییی چه دردناک...سهمیه بندی بنزین ببین چه کار کرده!

 

Image and video hosting by TinyPic

 اینم شنای بسیجی و کاملا اسلامی..

 

فعلا خسته نباشین!

 بای بای



پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 |

زندگينامه دکتر علی شریعتی

از دکتر چی میدونید؟واقعا خیلی جالبه هم زندگیش هم حرف های پر معنیش.من که خیلی دوسش دارم واسه همین ای پست  رو گذاشتم تا شما هم استفاده کنید.!

 

Image and video hosting by TinyPic

دكتر علي شريعتي در سال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. اجداد او همه از عالمان دين بوده اند.... پدر پدر بزرگ علي، ملاقربانعلي، معروف به آخوند حكيم، مردي فيلسوف و فقيه بود كه در مدارس قديم بخارا و مشهد و سبزوار تحصيل كرده و از شاگردان برگزيده حكيم اسرار (حاج ملاهادي سبزواري) محسوب مي شد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي (موسس كانون حقايق اسلامي كه هدف آن «تجديد حيات اسلام و مسلمين» بود) و مادرش زهرا اميني زني روستايي متواضع و حساس بود. علي حساسيتهاي لطيف انساني و اقتدار روحي و صلاحيت عقيده اش را از مادرش به وديعه گرفته بود. ....

در ادامه مطلب سرگذشت واقعی او را بخوانیدو بدانید..

 




ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |

   گفته های دکتر علی شریعتی(بسیار پر محتوا)

 

  • وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است .

 

  • دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند .

 

  • اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است .

 

  • اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است .

 

  • وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم .

 

  • اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری .

 

  • به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد. 


چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 |

دوست دارم با من بمانی!

از حالا..

Image and video hosting by TinyPic

 تا همیشه..

Image and video hosting by TinyPic



سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 |

Image and video hosting by TinyPic



یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 |
سلام به همه دختر پسراي گل!
شانس و مي بيني تورو خدا؟(اميدوارم هيچ وقت احساس بد شانسي نکنين)به تازگي زده و عمه خانم مامان جوني فوت کرده!خدا بيامرزه اما چه دردسري شده واسه من!
مامان جون که مجبور شدن واسه عرض تسليت تشريف ببرن تهران....
حالا من موندم و آبجيو داداشيو بابايي....
هر روز يه بهونه !!از خواب که بيدار ميشم تو مطبخ خونم تا خود شب!  (نه از شوخي گذشته )کلي دردسر داريم ...مثلا سر ميز نهار اين داداش مثه اين فيلم هاي مرد سالاري رفتار ميکنه..
ببين سوگند اه  اه چرا اين قورمه سبزيه انقدر بي نمکه... روز بعد اه اه اين مرغ چرا انقدر زياد کباب شده(حالا جوري ميگه آدم دلش به حال مرغ و سرگذشتش ميسوزه!)روز بعداين خورش قيمه چرا اين ريختيه انگار لپه هاش دارن آدمو فحش ميدن!!خلاصه يک جوري ميگه که حتما اشتهات کور ميشه و بي خيال خوردن ميشي ..
تازه اين يه چشمه از کاراشه.!
حالا آبچي کوچيکه!صبح شده مي خواد بره دبستان..
-سوگند:آبجي جون پاشو صبح شده جيگر بايد بري مدرسه عزيزم(بعد کلي ماساژدادن تازه از اين پهلو به اون پهلو ميشه)آها همين جا يهو يادش مياد مامان نيست!
-آبجي:گریه.....
-سوگند :عزيزم چرا ناراحتي؟
-ابجي:تو مثه مامان منو بيدار نميکني!تو مثه مامان منو ناز نميدي!
روز بعد...دوباره..
آبجي:گریه.....

سوگند:چي شده عزيزم؟
آبجي؟ تو مثه مامان به من پول نميدي ...تو مثه اون واسم لقمه نميگيري....
شب شده...
آبجي:گریه.....

سوگند: (با حرص)چي شده عزيزم؟تو مثه مامان منو نبوسيدي..تو مثه اون موهامو ناز نکردي...واي از همه بدتر کلافمون کرده عکس پشت صفحه موبايلش:عکس مامان!
زنگ موبايلش:صداي ضبط شده مامان!(عزيزم دخترم .. قشنگ مامان ...آبجيو اذيت نکنيا!(اصلا اين کارو نميکنه)با داداش بحث نکنيا ..اگه دختر خوبي باشي واست يه هديه قشنگ ميارم...)واي واي جدا از صداي زنگ موبايلش روزي 3/4 بار اينو گوش ميده...
همين امروز صبح!گير داده سوگند مدرسم خيلي دوره همه دوستام ميگن اااااااااااااااااااااااااااااا (حالا با آبو تاب!)تو اين همه راهو مياي مدرسه؟؟؟
-منظورت چيه؟(حالا مدرسه بيخ گوشمونه)
-هيچي منو با ماشين ببر...
-چي؟نکنه دلت ميخواد تا مدرسه همه رفيق مفيقات له بشن!
- من نميدونم!اصلا نميرم!اگه مامان بود الان منو با ماشين ميبرد!!(يادم نمياد مامان با من هم اينقدر لوس رفتار ميکرد؟نه بابا ما از اين شانس ها نداشتيم!
-خلاصه با کلي زحمت راضيش کردم که حتما بي خيال شه واونم با کلي غرغر ...اگه مامان.... بقيشو نشنيدم!رفت.
بابا يکي با من همدردي کنه!(در صورت امکان دلدري هم بدين!)خلاصه فکر کنم مامان برگرده من يا بيمارستان باشم يا تيمارستان!
راهنمائي و مشاوره هم کنيد چون خيلي احتياج دارم!
فعلا باي!

             



پنجشنبه هجدهم مهر 1387 |

 

 دوستت دارم لبالب!

می سوزه عشقم از تب..پر میشم از اسم تو..

هر ثانیه !هر شب!



چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |

من از تمام گل هايي که بي من سبز شدند گلايه مندم..
من از تمام نفس هايي که بي جهت مي ايندو نميدانند آمدنشان بهر چيست بيزارم..
من از تمام روز هايي که بي خورشيد روشن ميشوند واهمه دارم!
من از آسمان که گاهي ميغرد ..گاهي ناله ميزند وگاهي ميبارد مي هراسم!
من از دريا که همه از زيبايي وگستردگيش گويند.. بيزارم من از او جز خشونت نديدم
گويي همه سر جنگ دارند ..
من از زمين به ظاهر آرام هم بيزارم ! گويي با هر قدم مرا ناسزا ميگويد.
من از راز گنجشک مادر که طعمه عقاب شد ميهراسم!
من از گل هاي زيبايي که خار دارند هم مي هراسم.گويي آن ها هم ميخواهند مرا فريب دهند..
من از نسيم که همه از خنکا يش گويند وحشت دارم من خود ديدم که گاهي وحشيانه به درختان تازيانه ميزند!
او ان ها را ميکشد.
من از ماه بيزارم گويي با آمدنم پشت صدها ابر پنهان ميشود...او حتي مهتابش را دريغ کرد!
آسمان با من سر لج دارد تا به آن مينگرم فانوس هاي ستاره نامش را جمع ميکند..
باران باران! ببار... بگذار تا در ميان نعره هاي تو اعترض کنم تا وانمود کنم صدايم شنيده نميشود...نه آن که به ظاهرنميشنوند!
ببار...
ببار تا حس کنم همدمي در درد هايم شريک است!
ببار...
مثل دل من بي ريا ببار ميخواهم باور کنم تو با من ميباري!
ببار...
از ته دل ببار بگذار ابر هاي دل آسمان خالي شود.تا من سهمي در آرام کردن اين دنياي نا آرام داشته باشم!
ببار..
در شب ببار ! آن شبي ببار که صداي دل شکسته ام لرزاندت..آن شبي ببار که همه گفتند آرامي.
تو هميشه  پيش بيني نميشدي!!
 پس امشب ببار
.....
من از لبخندي که به ظاهر بر لب آن مرد نشسته بيزارم ..گويي اوحتي يک لحظه نميخندد....
من دلم تنگ است.
براي آن بادبادکي که با شوق کودکي ساختم اما....نميدانم !آسمان او را از من گرفت؟يا خودش رهايم کرد؟
.
من دلم تنگ است براي کودکيه بيگناهم که در مسابقه زمان جا ماند..
من تو را مي خواهم..
تو که در اين ميان بي وفا شدي!
تو که آرامم کردي.
در زندگيم فقط تو را ديدم که گفتي:
من آن پروانه زيبا را ميشناسم!
او به من لبخند زد...



چهارشنبه هفدهم مهر 1387 |



سه شنبه شانزدهم مهر 1387 |

از تنهایی هم باختی؟؟!!

باز هم آمدی!

این بار آهسته تر از بار پیش..

می خواهی غافلگیر شوم؟

یا نمی خواهی از بی خبری درم آوری؟

بگذار بی خبر بمانم!!

وگرنه تنهایی هم تنهایم میگذارد!..

شرط من و او بود..

که بی خبر بمانم

از تو

از همه

و خود را به ناباوری آنچه میگذرد بزنم!

برگرد!

از همین راحی که آمدی!

آرام آمدی اما یادت نبود رد پایت راپاک کنی..

همیشه حواس پرت بودی!

تو همانی.

هیچ عوض نشدی!

برگرد و بگذار با تنهایی تنها باشم.

هنوز یادت می آید که گفتم:

تنهایم نذار...من از تنهایی می ترسم!

هنوز خنده ات را خوب به یاد دارم که گفتی:

من و تو همیشه باهمیم.

برگرد!

تو میدانستی و رهایم کردی...

دیگر از تنهایی نمی هراسم!!

چون او حتی ۱ لحظه رهایم نکرد.

این تو بودی که رفتی....



سه شنبه شانزدهم مهر 1387 |
پر من باز ولی رفته زیادم پرواز                من که پرواز ندانم چه کنم با پر باز

 افسوس!



یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |

ااااااااااااااااااا هر چی من به رو خودم نمیارم هی ....



یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |